...راز شب
اگر مرا بر فراز تپه ای به دار آویزند, ای مادر, دانم که عشق کدام کس تا آن فراز مرا همراه خواهدبود. اگر در پهنه ی دریاهای ژرف غرقه شوم, ای مادر, دانم که اشک های کدام کس در آن ژرفا به من خواهد رسید. اگر جسم و جان من به لعن و نفرین گرفتار آید, ای مادر, دانم که دعای کدام کس مرا رستگار خواهدکرد... روز مادر, به همه ی مادرای مهربون دنیا مبارک ,Sin of self-love possesseth all mine eye ;And all my soul, And all my every part ,And for this sin there is no remedy .It is so grounded inward in my heart ,Methinks no face so gracious is as mine ;No shape so true, no truth of such account .And for myself mine own worth do define ,But when my glass shows me myself indeed ,Beated and chopped with tanned antiquity ;Mine own self-love quite contrary I read .Self so self-loving were iniquity ,Tis thee, my self, that for myself I praise .Painting my age with beauty of thy days WILLIAM SHAKESPEARE شب ها, باتنهایی و سیاهی و سکوت, درزیر باران رنج ها که مدام می بارد, زانوبه بغل خاموش می نشینم. هنگامی دستم را دراز کرد که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم; وهنگامی تشنه ی آتش شدم که دربرابرم دریا بود ودریا ودریا...! آن که طعم آتش چشیده است, ودر دامن گرما خفته است, وبا آتش آشنا شده, وخو کرده است, زمستان و یخ و تاریکی برایش طاقت فرسا است... امروز تولد یک سالگی دفتر تنهایی من است.جایی که هم حرفهایم سرازیر می شوند, هم اشکهایم... اینجا تنها جاییست که احساس تنهایی نمی کنم.تنها جایی که برای دیدنش لحظه شماری می کنم... اینجا درون من است.درون احساساتم, درون خاطراتم, اصلا اینجا خود من است... من در تو بازتاب افکارم را می بینم.واینکه آیا کسی هست که مثل من فکر کند؟!... نمی دانی چقدر لذت دارد جایی را داشته باشی که مال خودت باشد... هرگاه به تو نگاه میکنم آرام میشوم. نمی دانم چرا, شاید چون تو آینه ی درونم هستی... پس; پناه لحظه های تنهاییم, دوستت دارم و تولدت مبارک... سرشت مرا بافلسفه, حکمت, وعرفان عجین کرده اند. من از کودکی پیش از آنکه, خواندن و نوشتن درست بدانم, فیلسوف بوده ام; فیلسوف بدون فلسفه. من همچون مولوی در آفتاب شکفتم ودر خورشید سوختم وسفره, از دل گستردم; چه شگفت انگیزاست روح آدمی! درآن هنگام که از ابتذال روزمرگی فراترمی رود و در اوج, می پرد; آن جا که آدم ها وکوچه ها و اداره ها وخانه ها را نمی بیند; رنگ ها عوض می شوند وجریان بادها وسیمای افق ها و آسمان ها, حتی خورشید, حتی ابرها. I Would Be True ;I would be true, for there are those who trust me ;I would be pure, for there are those who care ;I would be strong, for there is much to suffer .I would be brave, for there is much to dare ;I would be friend of all – the foe, the friendless ,I would be giving, and forget the gift ,I would be humble, for I know my weakness ...I would look up, and love, and laugh and li Howard Arnold Walter باتو, سپیده ی هر لحظه بر گونه ام بوسه می زند. باتو, نسیم هر لحظه, گیسوانم را شانه می کند. باتو, من با بهار می رویم. بی تو, من رنگ های این سرزمین را بیگانه می بینم. بی تو, رنگ های این سرزمین مرا می آزارند. بی تو, آهوان این صحرا گرگان هار من اند. ... بی تو, پرندگان این سرزمین, سایه های وحشت اند وابابیل بلایند. بی تو, سپیده دم هرصبح, لبخند نفرت بار دهان جنازه ای ست. بی تو, نسیم هرلحظه, رنج های خفته را در سرم بیدار می کند. بی تو, من با بهار می میرم... ((بهار خود من هستم, خود تو هستی, ما بهار را, بهار می کنیم)) نوروز باستانی مبارک... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


